افــتـخــارم ایـن بــود
افتخارم این بود که در کنارم احساس آرامش وامنیت می کرد.
دوری پدر و مادرش را احساس نمی کرد وتکیه گاه مطمئنی درکنارخودش می دید.
با نام کوچک وکاکا صدایم می کرد و یک دوست را درکنارخود می دید.
مشتاقانه به سویم می دوید وبی صبرانه به آغوشم می آمد.
با نشان دادن زخم ها وخراشها دردهایش تسکین می یافت وآسوده خاطرمی شد.
با دست کشیدن برسرش اعتماد،اطمینان و... او چندین برابر می شد.
مشکلات،کاستیها،محدودیتها،ناتوانیهاونیازهایش رابادل وجان می پذیرفتم و درک می کردم.
درددلهای والدینش رالمس می کردم وازگوش فرا دادن به درد دلهایشان قوت قلب می گرفتم واشتیاقم به خدمت بیشتر وبیشتر می شد.
از نگاهش جملاتی می خواندم که فقط همدردش آنها را می فهمید.
از تفکرش معناهایی می یافتم که قابل وصف ودرک نیست مگرخود آنگونه باشی.
دردش چنان سنگین وبارش چنان سقیل بود که مگردردمند آن را لمس می کرد.
چــرا ؟ چــرا ؟ چون هنوز اعضای یکدیگر نیستیم.
به امید روزی که اشعار شیخ سخن سعدی شیرازی به واقعیت نزدیک شوند.
بنی آدم اعضای یکدیگرند. . .

![]()






(بــســم الــلـه الــرحــمـن الــرحـیـم )