افــتـخــارم ایـن بــود

افتخارم این بود که در کنارم احساس آرامش وامنیت می کرد.

دوری پدر و مادرش را احساس نمی کرد وتکیه گاه مطمئنی درکنارخودش می دید.

با نام کوچک وکاکا صدایم می کرد و یک دوست را درکنارخود می دید.

مشتاقانه به سویم می دوید وبی صبرانه به آغوشم می آمد.

با نشان دادن  زخم ها وخراشها دردهایش تسکین می یافت وآسوده خاطرمی شد.

با دست کشیدن برسرش اعتماد،اطمینان و... او چندین برابر می شد.

مشکلات،کاستیها،محدودیتها،ناتوانیهاونیازهایش رابادل وجان می پذیرفتم و درک می کردم.

درددلهای والدینش رالمس می کردم وازگوش فرا دادن به درد دلهایشان قوت قلب می گرفتم واشتیاقم به خدمت بیشتر وبیشتر می شد.

از نگاهش جملاتی می خواندم که فقط همدردش آنها را می فهمید.

از تفکرش معناهایی می یافتم که قابل وصف ودرک نیست مگرخود آنگونه باشی.

دردش چنان سنگین وبارش چنان سقیل بود که مگردردمند آن را لمس می کرد.

چــرا ؟ چــرا ؟ چون هنوز اعضای یکدیگر نیستیم.

به امید روزی که اشعار شیخ سخن سعدی شیرازی به واقعیت نزدیک شوند.

بنی آدم اعضای یکدیگرند. . .


تجـــارب زنــدگــی(5)

پروردگارمتعال راباتمام اسماء،صفات واوصافش شاکرم و سپاسگزارم که سرانجام بعدازسپری شدن 28 سال سنوات خدمت واحتساب 2سال سنوات ارفاقی استثنایی  با شیرینیها وتلخیها و طی نمودن پستی و بلندیها،فرازونشیبها،خدمت درروستا ها وشهرها،درغربت وقربت،در کلاس درس وخارج از کلاس و...به افتخار بازنشستگی نائل شده وبا تاملی اندک دراین سنوات سپری شده بسی مایه ی خوشبختی وافتخاراست که حسرت وافسوسی دردل ندارم ودرحالی به استقبال بازنشستگی می روم که ازنظرروحیه وآرامش،پشتکار،مقاومت،اراده و...تصورم این است که فرد با بازنشست شدن پخته ترمیشود وواقعاً آنچه درآئینه دیده است می تواند درخشت خام ببیند.

بنده درسن16شانزده سالگی با ورود به دانشسرای تربیت معلم درمهرماه سال1363وپس ازگذشت4 سال در مهرماه سال 1367در روی تخته ی سیاه وکاغذ سفید شروع به بخش کردن آب نمودم ونوشتن بابا ونان را آغاز کردم وبا داس اسد سبدی برای انارسارا ساختم وبا دستان بی تابم تاب را نوشتم ومهربانی یارمهربان ودردل دانش آموزانم جایی دادم و...

سپس با گذراندن 4 سال تدریس درکلاسهای چند پایه ودرروستا های دورافتاده(قبلاً به شرح مختصری ازآن درموضوعات مربوط به تجارب زندگی در وبلاگ پرداخته ام)به صورت مدیروآموزگاربه خدمت ادامه دادم ودراین مدت درطول تابستانها موفق شدم دوره ی کاردانیم را بگذرانم،ومدت 4 سال درپست معلم راهنمای روستایی بادهگردشی درچندین روستاه وحوزه محل خدمتم با پای پیاده وباهزاران مشکلات وخاطرات درکنارچندین آموزگارادامه دادم سپس با قبول شدن در دوره کارشناسی کودکان استثنایی(بنا به علاقه ی شدیدی که به خدمت به انسانهای نیازمند داشتم ودارم ودرپاسخ به درد دلهایم و... )مدت دو سال در دانشگاه علوم بهزیستی وتوانبخشی تهران مشغول به تحصیل شدم.

سرانجام درمهرماه سال 1377باتغییردادن مقطع به مدت 14سال درمراکزوآموزشگاههای استثنایی درپستهای مربی کودکان استثنایی درمقطع ابتدایی ومهارتهای پیش حرفه ای و حرفه ای وپست کارشناسی مشاوره وتسترتخصصی هوش مشغول انجام خدمت شدم وهفت خوان رستم راازاینجاآغازنمودم که چکیده ای ازشنیدنیهاوخواندنیهای خوانهایش راباید درموضوعات(درد دلهای کوتاه وآفرین برتو)دروبلاگ جستجوکرد.    

تــجــارب زنـــدگــی(4)

از(ز)ی زندگی می توان زندانی ساخت یا زیبایی ها را تفسیرکردویا می توان زهری را ساخت ویا زیستن را معنا کرد.

 از(ن)ی آن می توان ندامت را دید ویا ناامیدی را ازبین برد ویاندانستن را پیشه نمود ویا نهراسیدن را شعارکرد.

 از(د)ی آن می توان ددی کرد ویا دل به دریا داد.ویا دیوانه وارزندگی کرد ویا دردمندی را ازدرد رهانید.

از (گ)ی آن می توان گمراهی را رواج داد ویا گوهری را عیان کرد ویا گودالی را ایجاد کرد ویا گمراهی راهدایت داد.

 از(ی)آن می توان یاری رایاوری کرد ویا یارای یاران را گرفت ویا یادی از نیکان کرد ویا یمی برای برای ویرانی ایجادکرد.                                              

تــجــارب زنـــدگــی(3)

مطالب،نوشته ها،جملات و کلماتی که در قالب اکثر موضوعات مندرج گردیده ودرجلوی نظرونگاه مبارک عزیزان قرارگرفته است گاهاً باعث ایجادغم،اندوه،افسوس،حسرت،رنجش روح وروان ونگرانی شماخوانندگان گرانقدرمی گردد،این نیزموجب نگرانی این حقیرمی شود.

این مطالب تجاربی ملموس،کاملاًعینی ورویدادهایی واقعیست ودرتاروپود ذهن بنده نقش بسته ودر بایگانی سنوات خدمتم جایی گرفته است و درقالب جملاتی ناقص که بامرکبی کم رنگ ومدادی شکسته ودستی ناتوان وذهنی قاصرودیدگانی کم سووسامعه ای قلیل رقم خورده وموجب خستگی خوانندگان عزیزمی شود که بنده راملزم به عذرخواهی می نماید.

امیدوارم روزی فرارسد که انسان شاهد دیدن وشنیدن چنین تجارب ودردهایی نباشد.

تجـــارب زنــدگــی(2)

اجرای تست هوش ومسؤلیت های آن:

شروع واجرای طرح سنجش نوآموزان بدو ورود به دبستان باعث شد که دربنده انگیزه ای ایجاد نماید که مطالب ذیل را در قالب یک تجربه ارائه نمایم.

می دانم که ازداخل شهریاازروستاهای دورونزدیک وازخانواده ها،فرهنگ ها،خصوصیات وویژگیهای خاص خود وبا مشکلات،کمبودهاوناتوانیها مراجعه می نماید وبه آنها گفته اند که فرزندشان مشکل دارد و از نظر ذهنی دارای ناتوانی است و نیاز به تست تخصصی هوش دارد وسنگینی بارش را چند برابر نموده اند وچند روزی است که بی صبرانه منتظر تعیین تکلیف ومشخص شدن وضعیت فرزندش است وبگو مگوها،بحث وجدلها،محاکمه ها،کشمکش ها،و... چند روزی است که در محیط خانواده شروع شده،هر کدام به دنبال مقصر بوده اند،یکدیگررا متهم کرده اند،ضعف وقوت ها را مطرح نموده اند،شکایت وگلایه ها را در میان گذاشته اند و... سرانجام در پشت در اطاق تست به طورمضطرب وبا دلهره ی زیاد در انتظار دریافت گواهی وضعیت هوش ومیزان توانایی ذهنی فرزندش می باشد.

کارتست به اتمام می رسد ودراطاق گشوده می شودوضعیت وجایگاه کودک رقم می خورد با نتیجه عادی بودن مشکلات خاتمه می یابد وروال عادی می گردد ووالدین با رضایت وآرامش خاطروخیالی آسوده خدا حافظی می کنند.

واما واما،اگروضعیت کودک عادی نباشد ودرعملکرد میزان هوش ومهارت های مختلف وی ناتوانی مشاهده شود چه کارباید کرد؟ از کجا باید شروع کرد؟چگونه باید خاتمه داد وخداحافظی کرد؟چگونه باید دل دردمندش را تسکین داد؟و...؟؟؟

دردش را باید لمس کرد،انتظاراتش را باید درک کرد،امید وآرزوها یش را باید تصور کرد،صدای قلب مضطربش را باید شنید،لرزش دست ها وپاهایش را باید دید،بغض وصدای گرفته اش راباید شنید،مشکلات،گرفتاری ها،دردسرها و زحمت های در پیش رویش را وتداوم آنها را باید پیش بینی کرد.و...

یک لحظه سکوت توام با تفکری تأسف باردرحالت خیره شدن به کودک وجودم را فرا می گیرد وباردیگروبرای چندمین بار تلخ ترین خاطرات دوران خدمتم تکرار می شود،لحظه ای که واقعیت ها ونتایج تست را اعلام می کنم وشاهد سرازیر شدن اشک های سوزان ودرد آور آن والدین جگر سوخته ومال باخته که هیچ کس قادر به تفسیروتوصیف آن قطرات اشک نیست در ذهنم زنده می شود.

باید دردش را تسکین دهم،بایداز بارسنگینش بکاهم،باید تفهیم کنم که گذشته ها گذشت،باید بگویم که چگونه باید شروع کند و به چه کسی پناه ببرد،باید بگویم که چگونه واقعیتها را بپذیرد،باید ازاحساس گناهش بکاهم،باید تکیه گاهی برایش بیابم،باید امید هایش را زنده کنم،باید ازتوان موجود و از چگونگی ارتباط با فرزندش وضعف وقوت هایش بگویم.باید بگویم که خداوند حکیم تمام درها را نبسته است،باید بگویم که او تنها نیست،بایدازدیگرهمدردانش بگویم وهزاران باید دیگرکه بعداز تست ودرجلسات آموزش خانواده ام باید بگویم.


               

   

                                                 

تجـــارب زنــدگــی(1)

به یاد ایام، دوران و زمانی که گذشت و سپری گردید و به عنوان خاطرات و رویدادهایی که برای همیشه در ذهن باقی می مانند و همواره تداعی شده و به صورت خاطرات تلخ ویا شیرین در ذهن می گذرند؛ به یاد سال های شروع خدمت (از مهر ماه سال 67) که در سمت مدیر و آموزگار در دورترین نقاط و روستاهای مناطق ثلاث باباجانی بدون هیچگونه امکانات (جاده ، آب لوله کشی ، برق و ...) به انجام خدمت می پرداختیم. فاصله تا مرکز بخش بسیار زیاد بود به طوری که با پای پیاده و کوله بارهای سنگین مسیر را طی می کردیم وگاهی اوقات با سوار شدن بر تراکتور و یا الاغی که هراز چند گاهی از راه هایی که عبور سایر وسایل نقلیه ممکن نبود عبور می کردند، اندکی از خستگی پاهای پیاده مان کاسته می شد و با سختی بسیار سرانجام به مقصد می رسیدیم و استقبال گرم دانش آموزان پاک و معصوم روستا غبارخستگی را از تن هایمان می زدود و بر لذت خدمت می افزود.

کار و خدمت در اتاق های نیمه روشن و مخروبه که بایستی آدم دولا دولا وارد می شد و در میان دارهای سقف جایی برای قامت خود می یافت ، در مقابل چهره های معصوم و مظلوم کودکان که معلم خود را به سان فرشته نجاتشان می دیدند شوق و ذوق آدمی چند برابر می شد. به یاد آن ایامی که روزهای ابری و بارانی در کلاس های تنگ و تاریک ودود آلود در زیر نور فانوس های قدیمی به دنبال حروف و کلمات می گشتیم.

به یاد شب های تیره و تاریک روستاه که انسان را به ستاره ها نزدیک می کرد،به یاد آن پند های پیران روستاه آن خم شدگان دهروزجر کشیده های روزگاربا دست های پینه بسته وچهره های خسته وتن های کوفته و... که از خود و دیارشان می گفتند و آدمی را ساعت ها به تفکر وا می داشت به راستی که درس،عبرت،تجربه واندوخته ای بود که انسان را برای زندگی بیمه می کرد.

بازگو کردن خاطرات دوران خدمت آن هم در چند سال گذشته با توجه به زندگی ماشینی امروز مانند تعریف کردن خواب و رویاست و چیزی غیرقابل تصور و تحمل برای نسل امروز می باشد ؛ در هر صورت دورانی بود که گذشت،با هزاران خاطرات تلخ و شیرین و کسب تجارب بسیار.که امید است باعث صبروبرد باری،شکر گذاری و... گردد.