تجـــارب زنــدگــی(2)
اجرای تست هوش ومسؤلیت های آن:
شروع واجرای طرح سنجش نوآموزان بدو ورود به دبستان باعث شد که دربنده انگیزه ای ایجاد نماید که مطالب ذیل را در قالب یک تجربه ارائه نمایم.
می دانم که ازداخل شهریاازروستاهای دورونزدیک وازخانواده ها،فرهنگ ها،خصوصیات وویژگیهای خاص خود وبا مشکلات،کمبودهاوناتوانیها مراجعه می نماید وبه آنها گفته اند که فرزندشان مشکل دارد و از نظر ذهنی دارای ناتوانی است و نیاز به تست تخصصی هوش دارد وسنگینی بارش را چند برابر نموده اند وچند روزی است که بی صبرانه منتظر تعیین تکلیف ومشخص شدن وضعیت فرزندش است وبگو مگوها،بحث وجدلها،محاکمه ها،کشمکش ها،و... چند روزی است که در محیط خانواده شروع شده،هر کدام به دنبال مقصر بوده اند،یکدیگررا متهم کرده اند،ضعف وقوت ها را مطرح نموده اند،شکایت وگلایه ها را در میان گذاشته اند و... سرانجام در پشت در اطاق تست به طورمضطرب وبا دلهره ی زیاد در انتظار دریافت گواهی وضعیت هوش ومیزان توانایی ذهنی فرزندش می باشد.
کارتست به اتمام می رسد ودراطاق گشوده می شودوضعیت وجایگاه کودک رقم می خورد با نتیجه عادی بودن مشکلات خاتمه می یابد وروال عادی می گردد ووالدین با رضایت وآرامش خاطروخیالی آسوده خدا حافظی می کنند.
واما واما،اگروضعیت کودک عادی نباشد ودرعملکرد میزان هوش ومهارت های مختلف وی ناتوانی مشاهده شود چه کارباید کرد؟ از کجا باید شروع کرد؟چگونه باید خاتمه داد وخداحافظی کرد؟چگونه باید دل دردمندش را تسکین داد؟و...؟؟؟
دردش را باید لمس کرد،انتظاراتش را باید درک کرد،امید وآرزوها یش را باید تصور کرد،صدای قلب مضطربش را باید شنید،لرزش دست ها وپاهایش را باید دید،بغض وصدای گرفته اش راباید شنید،مشکلات،گرفتاری ها،دردسرها و زحمت های در پیش رویش را وتداوم آنها را باید پیش بینی کرد.و...
یک لحظه سکوت توام با تفکری تأسف باردرحالت خیره شدن به کودک وجودم را فرا می گیرد وباردیگروبرای چندمین بار تلخ ترین خاطرات دوران خدمتم تکرار می شود،لحظه ای که واقعیت ها ونتایج تست را اعلام می کنم وشاهد سرازیر شدن اشک های سوزان ودرد آور آن والدین جگر سوخته ومال باخته که هیچ کس قادر به تفسیروتوصیف آن قطرات اشک نیست در ذهنم زنده می شود.
باید دردش را تسکین دهم،بایداز بارسنگینش بکاهم،باید تفهیم کنم که گذشته ها گذشت،باید بگویم که چگونه باید شروع کند و به چه کسی پناه ببرد،باید بگویم که چگونه واقعیتها را بپذیرد،باید ازاحساس گناهش بکاهم،باید تکیه گاهی برایش بیابم،باید امید هایش را زنده کنم،باید ازتوان موجود و از چگونگی ارتباط با فرزندش وضعف وقوت هایش بگویم.باید بگویم که خداوند حکیم تمام درها را نبسته است،باید بگویم که او تنها نیست،بایدازدیگرهمدردانش بگویم وهزاران باید دیگرکه بعداز تست ودرجلسات آموزش خانواده ام باید بگویم.





(بــســم الــلـه الــرحــمـن الــرحـیـم )