افــتـخــارم ایـن بــود

افتخارم این بود که در کنارم احساس آرامش وامنیت می کرد.

دوری پدر و مادرش را احساس نمی کرد وتکیه گاه مطمئنی درکنارخودش می دید.

با نام کوچک وکاکا صدایم می کرد و یک دوست را درکنارخود می دید.

مشتاقانه به سویم می دوید وبی صبرانه به آغوشم می آمد.

با نشان دادن  زخم ها وخراشها دردهایش تسکین می یافت وآسوده خاطرمی شد.

با دست کشیدن برسرش اعتماد،اطمینان و... او چندین برابر می شد.

مشکلات،کاستیها،محدودیتها،ناتوانیهاونیازهایش رابادل وجان می پذیرفتم و درک می کردم.

درددلهای والدینش رالمس می کردم وازگوش فرا دادن به درد دلهایشان قوت قلب می گرفتم واشتیاقم به خدمت بیشتر وبیشتر می شد.

از نگاهش جملاتی می خواندم که فقط همدردش آنها را می فهمید.

از تفکرش معناهایی می یافتم که قابل وصف ودرک نیست مگرخود آنگونه باشی.

دردش چنان سنگین وبارش چنان سقیل بود که مگردردمند آن را لمس می کرد.

چــرا ؟ چــرا ؟ چون هنوز اعضای یکدیگر نیستیم.

به امید روزی که اشعار شیخ سخن سعدی شیرازی به واقعیت نزدیک شوند.

بنی آدم اعضای یکدیگرند. . .


روز جـهـانـی نـابـیـنـایـان (عصای سفید )

15 اکتبر 24 مهر ماه روز جـهـانـی نـابـیـنـایـان (عصای سفید )مبارک باد.


راز آرامــش درون چــیـست؟


1 - راز آرامش درون خویشتنداری است، انرژیهای خود را پراکنده نکن، بلکه آنها را تحت نظر داشته باش و به طرز مفیدی هدایتشان کن.

2 - راز آرامش درون در این است که هر کاری را با حواس جمع و علاقه انجام دهی.

3 - راز آرامش درون در زمان حال زندگی کردن است،  ... گذشته و آینده را در چرخه ذهنی رها کن.

ادامه نوشته

تـبــریـک روز جــهـانـی کــودک

     روز جهانی کودک گرامی باد

تبـریـک هـفـتـه جهــانـی نــاشنـوایان

نــکـتـه هـای تــربـیـتـی و مشاوره ای

در برابر انتقادات :

 

اگر نادرست بود، بی اعتنا باشیم.

اگر غیر منصفانه بود، عصبانی نشویم.

اگر از روی نادانی بود، لبخند بزنیم.

اگر عادلانه بود،از آن درس بگیریم.

تجـــارب زنــدگــی(5)

پروردگارمتعال راباتمام اسماء،صفات واوصافش شاکرم و سپاسگزارم که سرانجام بعدازسپری شدن 28 سال سنوات خدمت واحتساب 2سال سنوات ارفاقی استثنایی  با شیرینیها وتلخیها و طی نمودن پستی و بلندیها،فرازونشیبها،خدمت درروستا ها وشهرها،درغربت وقربت،در کلاس درس وخارج از کلاس و...به افتخار بازنشستگی نائل شده وبا تاملی اندک دراین سنوات سپری شده بسی مایه ی خوشبختی وافتخاراست که حسرت وافسوسی دردل ندارم ودرحالی به استقبال بازنشستگی می روم که ازنظرروحیه وآرامش،پشتکار،مقاومت،اراده و...تصورم این است که فرد با بازنشست شدن پخته ترمیشود وواقعاً آنچه درآئینه دیده است می تواند درخشت خام ببیند.

بنده درسن16شانزده سالگی با ورود به دانشسرای تربیت معلم درمهرماه سال1363وپس ازگذشت4 سال در مهرماه سال 1367در روی تخته ی سیاه وکاغذ سفید شروع به بخش کردن آب نمودم ونوشتن بابا ونان را آغاز کردم وبا داس اسد سبدی برای انارسارا ساختم وبا دستان بی تابم تاب را نوشتم ومهربانی یارمهربان ودردل دانش آموزانم جایی دادم و...

سپس با گذراندن 4 سال تدریس درکلاسهای چند پایه ودرروستا های دورافتاده(قبلاً به شرح مختصری ازآن درموضوعات مربوط به تجارب زندگی در وبلاگ پرداخته ام)به صورت مدیروآموزگاربه خدمت ادامه دادم ودراین مدت درطول تابستانها موفق شدم دوره ی کاردانیم را بگذرانم،ومدت 4 سال درپست معلم راهنمای روستایی بادهگردشی درچندین روستاه وحوزه محل خدمتم با پای پیاده وباهزاران مشکلات وخاطرات درکنارچندین آموزگارادامه دادم سپس با قبول شدن در دوره کارشناسی کودکان استثنایی(بنا به علاقه ی شدیدی که به خدمت به انسانهای نیازمند داشتم ودارم ودرپاسخ به درد دلهایم و... )مدت دو سال در دانشگاه علوم بهزیستی وتوانبخشی تهران مشغول به تحصیل شدم.

سرانجام درمهرماه سال 1377باتغییردادن مقطع به مدت 14سال درمراکزوآموزشگاههای استثنایی درپستهای مربی کودکان استثنایی درمقطع ابتدایی ومهارتهای پیش حرفه ای و حرفه ای وپست کارشناسی مشاوره وتسترتخصصی هوش مشغول انجام خدمت شدم وهفت خوان رستم راازاینجاآغازنمودم که چکیده ای ازشنیدنیهاوخواندنیهای خوانهایش راباید درموضوعات(درد دلهای کوتاه وآفرین برتو)دروبلاگ جستجوکرد.